همه با همیم ، همه تنها ، همه غمگین !
دلتنگ بودنمان به وسعتِ روزگار
شادمانه بودنمان به حقارتِ ذره خاک
این کجایِ شاهین عدالت است ؟!
آن شادمانه کجا و بودن اینگونه اندوهناک ؟!
پابستِ علایقِ نانوشته ی خویشیم
دربند هوسهایِ دوران هایِ زود گذار
جز یک وجب نمی بینیم ز منظرِ چشمِ خویش
یک ذره بین ، یک عینکِ قطور بیار !
من محتاجِ ابزارِ قرنِ شیشه هایِ نورانی
تو در بندِ دگمه ها واشارت هایِ بی حاصل
همه در هم تنیده ایم به ارتباطِ تنگاتنگ
در این همهمه ها پایِ عقلمان مانده در گِل
همه با همیم ، همه تنها ، همه غمگین
دلخوشیم به جمله هایِ قصارِ رنگارنگ
خوشدلیم به تصویرِ مبهمی زِ رخساره ی خویش
مبهوت مانده ایم در این آبشخورِ فرهنگ
در عصرِ موبایل، عصرِ نت ، عصرِ رابطه و پیوند
تنها مانده ایم ، تنهاتر از هر دوره و هر عصر
به گردِ خود دایره ای پیچیده ایم از امواجِ نانمود
زندانیِ این زندگی ،محبوسِ در دامنِ این حصر
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۲ ساعت 21:42 توسط ابوالقاسم الوندی
|