صد  هنر می بارد از هر موی تو

بسته ام بر خُلق ِ تو ،  بر خوی ِ تو
تا که دیدم هر طرف هر  سوی ِ تو
خیره ماند چشمانم از  سو سوی ِ تو

عشق تو آنگونه دل  مسحور کرد
یک جهان بر دیدگان  مستور کرد
عشق تو  خامم نمود و کور کرد
نزدت آوردم   ،  ز  ِ دنیا دور کرد

معرفت در تار و پودت بوده تام
تا نگنجد در کتاب و در کلام
عشق تو با معرفت بوده مدام
از سلامش تا که پایان وتمام

عشق  تو در خاطرم دیرینه  شد
مهر تو حک شد و نقش سینه شد
داستانت عکس ِ  هر  آیینه شد
با تو قلبم خالی از هر کینه شد

مرگ هم نام تو زایل کی توان
کردن از کنه دل و اعماق ِ جان
جاری هستی در وجودم آنچنان
خود ندانم این توئی   یا خویش آن