در دامگه ِ خیال افتاده ام باز (ابوالقاسم الوندی )
در دامگه ِ خیال افتاده ام باز
که با بال ِ خاطراتت کنم پرواز
چو عقاب پر بگیرم به آسمان ِ بلند
سر دهم نغمه و شعر کنم ساز
از آن سوی جهان چه میزنی به دلم ؟!
که می شود قامت ِ شعر اینگونه خم !
تا در برابر عشق تو تعظیم کند
تا سجده ای کند به رخ ِ تو ای صنم
که با بال ِ خاطراتت کنم پرواز
چو عقاب پر بگیرم به آسمان ِ بلند
سر دهم نغمه و شعر کنم ساز
از آن سوی جهان چه میزنی به دلم ؟!
که می شود قامت ِ شعر اینگونه خم !
تا در برابر عشق تو تعظیم کند
تا سجده ای کند به رخ ِ تو ای صنم
هیچ پرنده ای نیامد از آن سویِ زمین
مرغِ ِ مهاجر نسازد سفر به بلندا چنین !
تو آمدی اما ز دورها به شعر ِ من
زدی به آسمان چو طیاره ی ِ آهنین
برای شعر اگر نیست یک دیار
چون که عشق ز مکان هست برکنار
با یاد ِ تو می روم به سفرهای دور
همراه تو هستم در رکابِ کردگار
مرغِ ِ مهاجر نسازد سفر به بلندا چنین !
تو آمدی اما ز دورها به شعر ِ من
زدی به آسمان چو طیاره ی ِ آهنین
برای شعر اگر نیست یک دیار
چون که عشق ز مکان هست برکنار
با یاد ِ تو می روم به سفرهای دور
همراه تو هستم در رکابِ کردگار
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۸ آبان ۱۳۹۱ ساعت 16:1 توسط ابوالقاسم الوندی
|