بر تل ِ پسمانده ی ِ شهری کلان (ابوالقاسم الوندی )
بر تل ِ پسمانده ی ِ شهری کلان
کودکی در کند وکاو
میبرد دستش به عمق ِ آن لجن
تا بیابد چیزکی جامانده از بشقاب ِ من
صورت و جسم اش نحیف
جامه هایش مندرس
هم نشین با موش هایی بس پلید
در جوار کیسه هائی تنگ وتار
بوی ِ نفرت در مشامش بی اثر
خود ز حال ِ خویش و رنج اش بیخبر
عابران از دیدنش نرم و صبور
دیو ِ فقر در چهره اش عریان و عور
چنگ ِ خود را می کشد این دیو بر بنیاد او
دست ِ خود را بر گلویش می نهد
تیر ِ آخر می زند برجسم او
در کنار و کنج ِ این شهر ِ بزرگ
بر لب جویی حقیر
در جوار مرکبان ِ تیز پای ِ پر بها
برج های آسمان بوسی عظیم
کودکی در حسرت است
تا بدزدد از دل پسمانده ای یک لقمه نان
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۰ تیر ۱۳۹۱ ساعت 9:16 توسط ابوالقاسم الوندی
|