به خود برگشته ای دیدم که می زد خاک خود را خیش! (ا.الوندی)
نظر بر شعر خود کردم به دقت آنچه بود از پیش
بدیدم چهره ی خود را ، به ژرفی عمق ِ فکر ِ خویش
ندیدم نزد ِ شعر ِ خود ، مگر نامی ز شور و شعر
به خود برگشته ای دیدم که می زد خاک خود را خیش
زمین ِ شعر شعرم بود ، زراعت شعر و بذرش شعر
چو گندمزار بر می خواست از هردانه صدها بیش
به آئینی که می تابد به کشت و زرع ِ شعر ِ من
همان خورشید تابانی که می گیرد ز ِ عشق ام کیش
منم دلبسته اش بسیار، منم پابسته ی این خاک
در این زرخیز گندمزار ، بسی شاه و بسی درویش
نظر بر هر کران کردم ، افق را تا افق دیدم
نه دلبر بود مجروحی که گردد از کلامی ریش
گلستان است گندمزار ِ شعر ونغمه خوانی می کند طبعم
فراغ از مار و عقرب های این خاک است و زهر ونیش
بدیدم چهره ی خود را ، به ژرفی عمق ِ فکر ِ خویش
ندیدم نزد ِ شعر ِ خود ، مگر نامی ز شور و شعر
به خود برگشته ای دیدم که می زد خاک خود را خیش
زمین ِ شعر شعرم بود ، زراعت شعر و بذرش شعر
چو گندمزار بر می خواست از هردانه صدها بیش
به آئینی که می تابد به کشت و زرع ِ شعر ِ من
همان خورشید تابانی که می گیرد ز ِ عشق ام کیش
منم دلبسته اش بسیار، منم پابسته ی این خاک
در این زرخیز گندمزار ، بسی شاه و بسی درویش
نظر بر هر کران کردم ، افق را تا افق دیدم
نه دلبر بود مجروحی که گردد از کلامی ریش
گلستان است گندمزار ِ شعر ونغمه خوانی می کند طبعم
فراغ از مار و عقرب های این خاک است و زهر ونیش
+ نوشته شده در جمعه ۲ تیر ۱۳۹۱ ساعت 20:44 توسط ابوالقاسم الوندی
|