نظر بر شعر خود کردم به دقت آنچه بود از پیش

بدیدم چهره ی خود را ،  به ژرفی  عمق ِ فکر ِ خویش

ندیدم  نزد ِ شعر ِ خود ، مگر نامی ز شور و شعر

به خود برگشته ای دیدم که می زد خاک خود را خیش

زمین  ِ شعر شعرم بود ، زراعت شعر و بذرش شعر

چو گندمزار بر می خواست از هردانه صدها بیش

به آئینی که می تابد به کشت و زرع ِ  شعر ِ  من

همان خورشید تابانی که  می گیرد ز ِ عشق ام  کیش

منم دلبسته اش بسیار، منم  پابسته ی  این خاک

در این زرخیز گندمزار ، بسی شاه و بسی درویش

نظر بر هر کران کردم ، افق را تا افق دیدم

 نه دلبر بود مجروحی که گردد از کلامی ریش

گلستان است گندمزار ِ شعر ونغمه خوانی می کند طبعم

فراغ از مار و عقرب های این خاک است و زهر ونیش