روح ِ من از شعر می گیرد سکون ! (ا.الوندی)
روح ِ من از شعر می گیرد سکون
ورنه می افتم به دریای ِ جنون
واژگان در دست ِ طبعم همچو موم
وزن وآهنگش چو ساز ِ ارغنون
سهل شد این کوره راه ِ سخت و صعب
دلبری ها شد معلم بر فنون
لنگری شعر است و من هم قایقی
محو ِ لنگرگاه ِ شعرم از درون
تا که طوفان می شود دریای ِ دل
تا که گردابی بر انگیزد فسون
بسته ام بر ساحلی ، تا مامنی
رسته ام از غرق در امواج ِ خون
تا می انگیزی تو شور و شوق را
تا تو می آئی ز ِ پیش و از کنون
با تو ای شیواترین معنای ِ عشق
خاطرم هرگز نمی گردد زبون
ورنه می افتم به دریای ِ جنون
واژگان در دست ِ طبعم همچو موم
وزن وآهنگش چو ساز ِ ارغنون
سهل شد این کوره راه ِ سخت و صعب
دلبری ها شد معلم بر فنون
لنگری شعر است و من هم قایقی
محو ِ لنگرگاه ِ شعرم از درون
تا که طوفان می شود دریای ِ دل
تا که گردابی بر انگیزد فسون
بسته ام بر ساحلی ، تا مامنی
رسته ام از غرق در امواج ِ خون
تا می انگیزی تو شور و شوق را
تا تو می آئی ز ِ پیش و از کنون
با تو ای شیواترین معنای ِ عشق
خاطرم هرگز نمی گردد زبون
+ نوشته شده در جمعه ۲ تیر ۱۳۹۱ ساعت 17:39 توسط ابوالقاسم الوندی
|