روح ِ من از شعر می گیرد سکون

ورنه می افتم به دریای ِ جنون

واژگان در دست ِ طبعم همچو موم 

وزن وآهنگش چو ساز ِ  ارغنون

سهل شد این کوره راه ِ سخت و صعب

دلبری ها  شد معلم بر فنون

لنگری شعر است و من هم قایقی

محو ِ  لنگرگاه ِ شعرم از  درون

تا که طوفان می شود دریای ِ دل

تا که گردابی بر انگیزد  فسون

بسته ام  بر ساحلی  ، تا  مامنی

رسته ام از غرق در امواج ِ خون

تا  می انگیزی تو شور و شوق  را

تا تو می آئی ز ِ پیش و از کنون

با تو ای شیواترین  معنای ِ عشق

خاطرم هرگز نمی گردد زبون