چو  می دانم  نگیرد  پند   هر مرد
نمی گویم  از این پس قصه ی   درد
نخواهم  زندگی  را ذیلِ  اسناد
که  ما  را  شغل   دفتر دربدر کرد
گدائی کرده ام از بس ورق ها
ورق  خورد زندگی در کوره ی سرد
ندارم من چو تو  اوراق و افر
تو هستی تک سوارِ  بازیِ نرد
بهار  است گر بريزي برگ اسناد
خزان آمد ولی  شد فصل ما  زرد