تا نگردد  کَس اسير روزگار

ترس و  وحشت را نهد بايد كنار

شاد و  خوشحالم لذا از وضع و حال

بر خرِ آمال  هر  ليل و نهار  

چهره ام هرگز نشد زرد و نحیف

روح و جانم نیست هرگز بیقرار

کرده ما را پادشاهی پرجلال

سَر  شدن بر دفتری پر اقتدار

من نبودم نزد یارم شرمسار

غَره بر این مسندِ پر افتخار

ناگهان از ره نیامد جاهلي

تا بگيرد   این گلو را مثلِ مار

من ندادم نامه اي از  سَر گُشاد

تا بیاید دسترنجم   در شُمار

من نبودم مردِ كابوسي پليد

در هراس از اتفاقي صد هزار

من نترسیدم بسي از  سایه ها

از زمین و آسمان و کوهسار

من نکردم تندخوئی نزد خلق

چون نشد مجروح  روحم يا كه تار

من نبودم این چنین  بی اعتبار

بی پناهم ،کردگارا، اعتذار

پاره شد پیراهنم از بس کشید

هر کسی از هر طرف آن را کنار

یا بگویم ترس خود را چون عمو

 یا بماند در نهادم ماندگار

عقده و کابوس خاموشم کند

گر نیاید بیم و ترسم  آشکار

بعد از آن هرگز نمی لرزد دلم

از هراس و وحشت این کسب وکار

ترس آن دارم که بعد از مرگ هم

قلب ما در سینه لرزد بی مهار