کارتخوان (طلوع )
بخواب ای تُحفه ی ملّی و سامان
که سردفتر شد از رنجت پریشان
شب و روزش یکی شد تا ببیند
چرا مر گت ندارد هیچ پایان
گزیدم لب به دندان و ندیدم
گزد کَس را کَکش در عقد و پیمان
بمان بر روی میزم تا بگردم
ز نسل هرچه مثل تو پشیمان
زبس قاطی شد اعصابم ز دستت
تنم گردید محتاج طبیبان
اگر بودی تو حافظ کاتب عدل
به نسیان می سپردی شعر ودیوان
+ نوشته شده در شنبه ۱۱ دی ۱۳۸۹ ساعت 10:19 توسط ابوالقاسم الوندی
|